أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
233
تجارب الأمم ( فارسى )
دست دهد تاراجى كنند و اگر نه ، به شهر خويش بازگردند و ما را با اين مرد واگذارند . » پس ، به آنان پيام فرستادند : - « سوگند ، كه در كنار شما نجنگيم ، مگر آن كه گروگان دهيد . » يك ديگر را واگذاشتند و به يك ديگر بدگمان شدند . زمستان بود و شبها سرد بود . باد سختى مىوزيد و چادرهاشان را مىافكند و ديگهاشان را واژگون مىساخت ، همه بى تاب شده بودند . پيامبر چون از چند دلى و ناهمسازىشان آگاه شد [ 153 ] و بدانست كه ديگر كارشان زار شده است ، حذيفه يمان را پيش خواند و به سوى آنان فرستاد تا ببيند كه در شب هنگام چه مىكنند . پس ، حذيفه به سوى آنان رفت . حذيفه خود گويد : نزد آنان رفتم . بادى ترسناك مىوزيد . نه آتشى بر جاى و نه چادرى بر پاى مانده بود . بو سفيان حرب را ديدم كه به سخن ايستاد و گفت : - « قريشيان ! هر يك از شما به همنشين خود بنگرد . » گويد : بى درنگ دست مردى را كه در كنار من بود گرفتم و از او پرسيدم : - « كيستى ؟ » گفت : « فلان پسر فلان . » آن گاه بو سفيان گفت : - « مردم من ! اين جا نه جاى ماندن است . اسبان و شتران نابود شدهاند . قريظيان به ما نارو زدهاند . گزارشى كه از آنان رسيده است خوشايند نيست . از دشوارى و سختى اين باد به روزى افتادهايم كه مىبينيد . بكوچيد كه من نيز كوچ كنم . » آن گاه به سوى شتر خويش برخاست . ديگران نيز برخاستند . غطفانيان همين كه از كار قريش آگاه شدند ايشان نيز به خان و مان خويش بازگشتند و چنين شد كه آن انبوه ، بى هيچ جنگى بپراكند ، جز شمارى اندك كه همداستان شدند تا به خندق يورش برند ، كه عمر و عبد ودّ ايشان بوده است . در آن جنگ همگى كشته شدند و عمرو را على در جنگى تن به تن بكشت و اين هنگامى بود كه خود را به خندق زده بود . سرانجام انبوهشان بپراكند و كارسازىهاشان همگى بر باد رفت .